محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6348

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آرى . اين خط صالح بن وصيف است . » به دو دستور داد تا نامه را بر آن گروه بخواند كه صالح در آن گفته بود كه در سامرا نهان شده و نهان شدن وى از آن رو بوده كه خواسته به سلامت ماند و وابستگان محفوظ مانند و بيم داشته اگر نبردى رخ دهد فتنه دوام يابد و اگر به كارى دست مىزنند از پس آن باشد كه در بارهء شنيده هاى خويش در اين باب بصيرت يافته باشند . آنگاه در بارهء مصرف مالهاى دبيران سخن آورده بود و گفته بود كه حسن بن مخلد كه يكى از آنهاست از اين خبر دارد كه اكنون به دست شما است . آنگاه از كسى كه مال به دست وى رسيده بود كه آن را پراكنده بود سخن آورده بود . از كار قبيحه نيز سخن آورده بود و گفته بود كه ابو صالح بن يزداد و صالح عطار از آن خبر دارند . آنگاه در اين معنى از چيزها سخن آورده بود كه از بعضى عذر وانموده بود و در بارهء بعضى حجت آورده بود و حاصل سخن آنكه از خويشتن نيرو وانموده بود . وقتى سليمان از خواندن نامه فراغت يافت مهتدى سخنانى گفت و به صلح و آشتى و الفت و اتفاق ترغيب كرد و تفرقه و نابود كردن همديگر و دشمنى را ناپسند شمرد و اين ، قوم را از او بد گمان كرد كه وى جاى صالح را مىداند و او به نزد مهتدى بر آنها مقدم است و در اين باب سخن بسيار و گفتگوهاى دراز در ميانشان رفت . پس از آن صبحگاه پنجشنبه ، دو روز مانده از محرم سال دويست و پنجاه و ششم ، همگى به خانهء موسى بن بغا رفتند كه در جوسق بود و به تركى سخن مىكردند و اين خبر به مهتدى رسيد . ( 442 از احمد بن خاقان واثقى آورده‌اند كه گفته بود : از جانب من اين خبر به مهتدى رسيد . از يكى از حاضران مجلس شنيدم كه مىگفت : « قوم اتفاق كرده‌اند كه اين مرد را خلع كنند . » بنزد ابراهيم برادر وى رفتيم و اين را با وى بگفتم كه بنزد مهتدى رفت و اين را با وى بگفت و از من نقل كرد و من پيوسته هراسان بودم كه